در گوشی با خدا (6)

خدایا ...
من هیچم و تو همه چیز من هستی
خدایا ...
در من شعله تسلیم را بیفروز و تو زندگی مرا تدوین کن که من بنده توأم
و از بنده جز فرمانبرداری سرور خود چه کاری بر می آید؟

پروردگارا ...

دست نیاز به سوی درگاهت دراز می کنم و تو را می ستایم که یگانه معبود و یاور من هستی در دنیایی که نشانی از محبت ندارد، من فقط به یک مهربان می اندیشم پس دستم را بگیر که به دستگیریت محتاجم، برای فردا توشه ای ندارم، اگر چراغ امید را فرا راهم روشن نکنی چنان فرو می مانم که برخاستنم محال است . دستم را بگیر ...

لبم پـــر شکایت     شبم بـی نهایت
در این تیره شبها     نثارت خــــــــدایا
دل سر به راهی      الهـــی الهـــــی
در این جاده های سرد و ناحد
منم آن مســافری که خواهد
رسم تا به شهر روشنـــــایی
اگر تــــو مـــرا چنین بخواهی
الـــهی الـــــهی    ببین ناتــــــــوانم
برافکن به جـــانم    کمند بلند نگاهی
الـــهی الـــــهی    شــب بی نصیبی
در اوج غریبـــــی ...    مگر در تو گیرم پناهی
الـــهی الـــــهی       بسویت نگـاهد دل من
دل شب پنــــاه دل من     ستاره گواه دل من
که این اشک و آه دل من     بود پیش رویت به عذر گناهی

الـــهی الـــــهی    سحر میزند سر
دلـــم میزند پــر      بســـویت الهی
الـــهی الـــــهی    در این سایه روشن
به تو می رسم من    به پــــرواز آهی
آه ... الهی الهی

الهی آمین ...

با تشکر از علیرضا ناجی ...

 

/ 0 نظر / 11 بازدید